تبليغاتX






donyaye zendoni - برای تو

 

كاش مي شكفت غنچه ي مهرت به ديدارت
كاش جان من همچون دلم مي شد گرفتارت

 

كاش مي روفت رود اشكم از چشمه ي چشمم
غبار يادت،دل سنگت تا به درياي ديدارت

 

كاش تنگ تر مي گرفت دلم را به آغوش
تير زهر آلود عشق چشمان خمارت

 

كاش باحضور گرمت آتش عشقم زبانه مي كشيد
مي ربود سرماي كم لطفي را ز رخسارت

 

كاش آتش هجرانت رسم خموشي مي گرفت
با درياي وجودت با گيسوي آبشارت

 

كاش خزان بي تو بودن پايان مي گرفت
مي شكفت غنچه لبانت،در موسم روي بهارت

 

كاش اكسير عشق من بر روي بي مهرت مي فتاد
تا خورشيد زر شود ماه روي باوقارت

  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ + نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 6:29 دست نوشته اسماعيل(زندان بان)...  

آيا با من موافقيد؟؟؟
که اين دنيا زنداني بيش نيست...
20 پاييزم ، بهار شد...
و من همچنان پي روزنه اي اميد تا شايد بتوانم جسم تاريکم را از اين زندان خاموش رها سازم ياريم ميکنيد؟؟؟
من با شما به اوج ميرسم پس دستانم را بگيريد تا از اين منجلاب تاريکي به روشنايي زندگي برسم و به زندان بان بخندم


  آيدي من-->yegane_ashegh_tanha
................mamanii_jish_daram

نام:اسماعيل
شهرت:طالشي
محل سکونت:مازندارن/شهر امل
شغل:دانشجوي رشته حسابداري
دوست داشتني هام:ادماي با معرفت شماره تماسم:شرمنده گلم